ما با دشمن حسین(ع) خواهیم جنگید

چند روزی از مرگ معاویه نگذشته بود که مردم کوفه از مرگ او باخبر شدند و به این دلیل که نمی خواستن حکومت به دست یزید بیفتد، به فکر یاری خواستن از حسین ابن علی علیه السلام افتادند. سلیمان بن صرد خزاعی که از شیعیان با اخلاص کوفه بود به مردم گفت: چنانچه می‏دانید و آماده هستید وی را یاری دهید و با دشمنانش به مبارزه پردازید،برای آن حضرت نامه بنویسید و آمادگی خود را جهت دعوت به کوفه اعلام دارید.اما چنانچه از پراکندگی و سستی در یاری او بیم دارید، وی را فریب ندهید.همه یک صدا گفتند: ما با دشمن حسین (ع) خواهیم جنگید و در راه او جانفشانی و خود را فدای او خواهیم کرد.

 جمع نامه‏های وارده به دوازده هزار می‏رسید

فرستادگان مردم کوفه یکی پس از دیگری نزد امام حسین (ع) گرد آمدند.کاربه جایی رسیده بود که در یک روز ششصد نامه به دست حضرت رسیده بود و این امر همچنان ادامه داشت تا آنجا که جمع نامه‏های وارده به دوازده هزار می‏رسید. پس امام حسین (ع) مسلم بن عقیل را خواستند و نامه‏ای در پاسخ به نامه‏های کوفیان نوشتند و وی را مسئول رساندن نامه و تحقیق درباره درستی و حقیقت نامه ها کردند و به عنوان نخستین نماینده خویش ایشان را به سوی کوفیان فرستاد.

در قسمتی از این نامه امام حسین (ع) خطاب به مردم کوفه نوشته بوده اند: من برادرم و پسر عمویم و شخصیت مورد وثوق و مورد اعتماد از میان خاندانم؛ یعنی مسلم بن عقیل را به سوی شما می‌فرستم؛ اگر او برای من بنویسد که نظر اکثریت شما به ویژه فرزانگان و مردان شایسته و شاخص شما مطابق با نامه‌هایی است که به من نوشته‌اید به سوی شما خواهم آمد انشاءالله.

 حسین جان! به سمت کوفه بیا

مسلم به هر سختی و مشقتی که بود خود را به کوفه رسانید؛ در بدو ورود در منزل مختار ثقفی سکونت گزید و شروع به تحقیق و ارزیابی مردم کرد که فهمید همه نامه‌ها کاتب و امضا کننده داشته است و همه اینجا تشنه حسین(ع) هستند و دل‌ها برای او می‌تپد و اینان بر عهد خود استوار هستند. از آن‌ها مکرر می‌پرسید آیا او را یاری خواهید کرد؟ بر آن وجود مقدس نامه بنویسم؟ تا با اهل بیت‌اش، با صغیر و کبیرش بیاید که کوچک و بزرگ، اعلام، اشراف، بزرگان و مردمان عادی همه می‌گفتند مسلم دستی بجنبان که دیر می‌شود. کوفه سراسر تشنه حسین(ع) است. تا اینکه دلش آرام گرفت.مسلم به این مذمون نامه‌ای نوشت: «حسین جان! نامه‌ها همه صحیح است و امضا کنندگان نامه‌ها را دیدم حتی بیعت نیز گرفته شده است و اینان با من بیعت نیز کردند. حسین جان! به سمت کوفه بیا که اینان سخت مشتاق شما هستند».

 در یک صبح تا شام از آن لشگر یک نفر باقی نماند

اما دیری نپایید که ابن زیاد فتنه‌ای به پا کرد. ابتدا به عیادت هانی رفت؛ و بعد او را که از بزرگان کوفه بود بازداشت کرد. مسلم که نماینده خاص حضرت امام معصوم(ع) بود سکوت را جایز ندانست و فرمود حال که عِده و عُده ما تکمیل است در مقابل این ظلم سکوت جایز نیست و امارت‌نشین کوفه باید هانی را آزاد کند و با شعار «یا منصور أمت» یعنی ای یاری شده بمیران. در کوفه خروج کرد. در بدو امر سلیمان‌بن‌صرد خزائی فتوا به سکوت داد و مسلم را یاری نکرد اما جمعیت حامی و مشتاق مسلم از هر سوی شهر چون سیلی به مقابل دارالاماره کوفه ریختند و یک صدا و پرشور فریاد می‌زدند «یا منصور أمت».

اما ابن زیاد که سیاست و کیاست از پدرش زیاد، آموخته بود شروع به تحرک کرد. برخی را با طلا و نقره و عده‌ای را با ارعاب و تهدید، گروهی را با تبلیغات دروغین و بالاخره همه را از دور او متفرق کرد. کار را به جایی رساند که از آن همه لشگر یک نفر برای مسلم باقی نگذاشت. به همین راحتی در یک صبح تا شام از آن لشگر که گندم‌نماهای جوفروش و مرزنماهای بی‌صفت بودند یک نفر باقی نماند.

مسلم حتی تصورش را نمی‌کرد که این شبه‌مردان چنین عهد شکن باشند. او که ابتدا با تعدادی اندک در کوچه پس کوچه‌های تاریک کوفه به دنبال مکانی برای مخفی شدن می‌گشت یکباره متوجه شد که دیگر کسی پشت سر او نیست و تنهای تنها شده است. شاید اشک‌ مسلم جاری شده باشد البته نه برای خود؛ بلکه برای آن اربابی که با زنان و بچه‌های کوچک و بزرگ از شهر خود از کنار قبر پیغمبر(ص) به دعوت این عهد‌شکنان بانگ سفر سر داده است.

داستان اسارت مسلم نیز مشهور است و می‌دانیم که چگونه او را مظلومانه از بالای بام دارالاماره بر زمین انداختند و زمین خسته شده از عهدشکنی‌های کوفیان را چگونه به خون مظلوم‌اش رنگین ساختند. یاد و نام این مجسمه وفا در واپسین لحظات قدسی حضرت سیدالشهدا(ع) بر خاطر و زبان حضرت جاری بود. سلام خدا و همه اولیاء بر او باد.